صغری و کبری و کارواش را ببینید
صغری کبری و کارواش را ببینید. فوری.
کلمات کلیدی :
عصر جمعه بود، موهام رو گذاشته بودم بلند بشن و صورتم رو کوتاه کرده بودم، یه تیپ متوسط زدم و رفتم همون جایی که قرار بود بابای دختر رو ببینم،
مادرم قبلا دختر رو دیده بود و نمیدونم چی شده که اینقدر هم عجله داره، اصلش شیرازیه و متولد 68یا 67؟؟، دانشگاه قم درس میخونه،(دانشگاه قم زن و مردش جدا هستن عینهو مدرسه) الان سالهای آخرشه، دوتا خواهرن و خواهر اولیه قم زندگی میکنه، باباش هم هر از گاهی میاد قم یه سر بهشون میزنه،
با بابای دختر که حرف میزدم، انگار یه جوری ازم حساب میبرد، یا بهتر بگم ناخواسته به طرفم جذب میشد،نمیدونم ولی یه حس خاصی داشت، زیاد اهل حرف زدن نبود، مرد متوسط القامت و کمی لاغر اندام، چه تصمیمی برا آینده داری؟ تو زندگیت چه کارایی میکنی؟ اخلاقت؟ مسافرت؟ نظافت و ... اینا رو پرسید، حتی یه کلمه ی درست و حسابیش هم یادم نمونده، باباش آدم متدینی بود ولی خب جذابیتش کم بود.
منم جوابهای کوتاهی رو میدادم، تا این که دیروز عصر قرار شد تا مادرش قم هست بریم با دختر حرف بزنیم، حرفامون یه ساعت و نیمی طول کشید،
اول کار نمی تونستم بین اون و خواهرش فرق بزارم، اخه هر دوتاشون چادری بودن و روشون رو سفت گرفته بودن، بعد از این همه حرف زدن نتونستم چهره دختر رو ببینم، ولی خب مادرم زیاد تعریف میکرد، ولی خب پشت دستشون رو که دیدم خیلی سفید بود. یه چیزی که خوشم اومد دختره خیلی از کامپیوتر و اینتر نت سر در نمیاره چه برسه به وبلاگ و چت و اینا. از اینجا خیالم راحت شد که فعلا تو این جور مسایل چشم و گوش بسته هست. ( دمش گرم)
اون سوالاش رو روی یه کاغذ نوشته بود و منم از قبل سوالام رو تو ذهنم آماده کرده بودم، حرفای خیلی جالبی زدیم، سعی کردم اونو احساسی نکنم و خودم هم درگیر احساسات نشم.
حالا یه چیزی: ابجی ها با شمام، آره شما خود خود شما... تا مجرد بودم خوب تحویل میگرفتین ولی حالا که یه ذره دست به کار شدم دیگه محل نمیزارینا
بعضی ها وقتی یکی میاد خواستگاری دخترشون ، همون روز اول میگن بیا با خود دختر حرف بزن.
بعضی ها هم میگن اول مادرت بیاد ببینه بعد خود پسر بیاد دختر رو ببینه.
ولی یه دسته سوم هم هست که میگن اول بابای دختر پسر رو ببینه، بعد مادر پسر بیاد دختر رو ببینه، و در مرحله سوم پسر میتونه بیاد دختر رو ببینه و باهاش حرف بزنه.
اما قضیه ما : مادر به طور ناشناس دختر رو دیده، حالا قراره امروز فردا با بابای دختر یه جایی بیرون از خونشون ملاقات داشته باشیم و چند تا سوال ازم بپرسه.
فقط نمیدونم چی باید بگم و چکار باید کنم.
مهمترین وسیله ای که یه نفر میتونه بااون روی من تاثیر بزاره، حرف زدن زیبا و خوشکله، حرف زدنی که ادم ازش بوی عاطفه محبت درایت و منطق رو احساس کنه.
یعنی اگه یه خانوم خیلی خیلی خیلی معمولی رو که بتونه خیلی خوب و مهربانانه و پر عاطفه و عسلی حرف بزنه، ببینم حتما جذبش میشم ولی اگه خوشکل خوشکلا ی دنیا رو هم ببینم اگه متوجه بشم که عسلی و شیرین حرف نمیزنه، منو جذب نمیکنه.
جالبیش به اینه که اکثر دوستای من ، مذکر و مونث و قند و عسلی حرف میزنن ف نشستن با آدم غرغرو و بدصحبت برام حکم شکنجه رو داره.
* چند وقتیه حال خوشی دارم، حس میکنم یه دستی از غیب داره منو اداره میکنه، دیروز حس کردم اگه بخوام گناه کنم دلم درد میگیره. واقعا حس عجیبی بود. هدایا شکرت.
* چند روز دیگه سورپرایزتون میکنم البته اگه خدا بخواد
*شیراز که بودم حضرت پدر و بعضی عمه ها یکی دو مورد را برای خواستگاری و اینا پیشنهاد کردن ولی چون خانوادشون رو میشناختم بالکل گفتم نمیخوام.
پدر ناراحت شد و کم کم تهدید کرد که اگه ازدواج نکنی و ... دیگه از پول و مغازه خبری نیست، خودت باید خرجی خودت رو دربیاری، باید خودت بری برا خودت مغازه کرایه کنی و این جور حرفا.
البته تهدیدشون فعلا در مرحله شوخی هست و عمرا جرات عملی کردنش رو ندارن. چون میدونن محمد سرش جلو فلک خم نشده و نمیشه و نخواهد شد.
مادره میگفت : بچه جون لگد به بختت نزن. گفتم مادر مگه خرجی منو بابام میده؟ رزق رو خدا میده، بابا که کاره ای نیست. تازه اگه خدا به بابام میده برا خاطر اینه که سهم منم قاطیشه، وقتی بخاد سهمی منو نده خدا هم از رزقش کم میکنه.
تبعا احترام بابا لازمه ولی هم مساله ازدواج زور بردار نیست و هم مرد نباید جلو زور سرش رو خم کنه. یادمه یه بار که بچه بودم و نماز نخونده بودم بابام گفت اگه نماز نخونی باید بری تو حیاط بخوابی. منم نه به خاطر نماز، بلکه به خاطر زیر بار زور نرفتن رفتم تو حیاط خوابیدم. هر چند اخراج ما بیشتر از نیم ساعت طول نکشید. ولی بابا جون دوستت دارم.
* چند روزی که شیراز بودم تو روضه بابا بزرگ که هر روز تو خونشون بود قبل از شروع جلسه کمی مداحی میکردم، همه عمه ها و دختر عمه ها و... هم تیز میشدن و بعد از جلسه کلی هندونه زیر بغلمون میدادن و تبعا ما هم خوش به حالمون میشد. اگه همین جوری پیش برم چند وقت دیگه محمد کریمی و میرداماد شبا باید بیان پیش من نوحه هاشون رو تست کنن
عمه : محمد تو به همه چی فک میکنی غیر از ازدواج. من : خب این نشون میده که هنوز عاقل موندم. . عمه : محمد جون هر مردی تو سن تو به ازدواج فکر میکنه تو چرا بیخیال ازدواجی؟ من : عمه جون اخه من به بچه دار شدن بیشتر فکر میکنم تا ازدواج.